|
|
یادداشتهای شهر خيلی شلوغ |
|
۱۳۸٥/٢/۱٥
آب کم جو تشنگی آور به دستاندیشیدن در سکوت. آن که می اندیشد به ناچار دم فرو می بندد اما آن گاه که زمانه زخم خورده و معصوم به شهادت اش می طلبد به هزار زبان سخن خواهد گفت وقتی احساس خوبی نداری،وقثی آن چه که در پیرامونت احساس می کنی ملغمه ای ست از فریب و ریا و سوءاستفاده و ناراستی و جور و جهل و ....وقتی فکر می کنی با این همه یال و کوپال ادعایی، همیشه بازیچه بوده ای، وقتی در می یابی که حتی عشق- که برای تو همیشه مقدس بوده- در باور دیگران نمی گنجد و برای شان ابزاری برای فریب و بازی با احساسات توست؛ نوشته ات حتما" سیاه و سرشار از تلخی و یاس و انکار ِ عشق و انسان خواهد بود. ومن دوست ندارم که تجربه ی شخصی من در یک دوره ی زمانی، برسر بازار جارزده شود وتعمیم یابد و دیگران را از نور وگرماو زیبایی ای که احساس می کنند دل سرد کند . از سوی دیگر فکر می کنم ، سرزمین من و مردمانش، گام به گام به مسیر خطر ناک و نا معلومی کشیده می شوند که ممکن است نتایج شومی در بر داشته باشد و روا نیست که من در این زمانه، وقت محدودم را در وبلاگ ها صرف کنم. پس به این دلایل ( ودلایل دیگری نظیر خود سانسوری، خود تکراری ، عدم فضای کافی برای نوشتار های تحلیلی و طولانی، جوّ غالب بر وبلاگ نویسی و خوانندگان و...) از این پس ، تا زمانی که آباد تر باشم، این وبلاگ ، نوشته ای نخواهد داشت. ترجیح می دهم حرف هایم را در همان دفتر یادداشت های قدیمی(که جز یک نفر هیچ کس آن را نخوانده است) بی پروا و بی هیچ ملاحظه ای بنویسم. دست همه ی دوستانی را که در این مدت با اظهار نظر های زیبایشان، مرا دل گرم ساختند و دانسته هایشان را در اختیارم گذاشتند؛ یا تنها بازدید کننده سایت بودند و شریک دل تنگی ها و شکایت ها و احیانا" شادی های من شدند؛ صمیمانه می فشارم . آسمان گو همه ابر ابر ها گو همه باران ، باران چه توانند کنند باحریقی که برافروخته از سینه من
۱۳۸٥/٢/۱۱
آب کم جو تشنگی آور به دست
مکالمه ی درونی - پرستو! چته؟ تو رو به خدا ول کن. 14 اردیبهشت هم یه روزی ی ِ مثل ِ روز های دیگه. - نه. این طوری نیست. اون آغاز یه ماجرای دردناکه که پایانش از اول پیش بینی شده بود. آغاز یک پایان. آغاز ویرانی من. من خنگ بودم اینو نفهمیدم. ولی اون ........می دونست. وبه همین خاطر........ - خب.تمومش کن. به 11 اردیبهشت فکر کن. مثل همیشه. مثل همه ی اون سال ها. به اول ماه مه. - ولمون کن تو رو به خدا. این جا همه به تعبیر مارکس، لمپن پرولتاریان. تازه لمپن بودنشون بیشتر از کارگر بودنشونه. - خب . به اول اردیبهشت یا به هشتم اردیبهشت فکر کن. یا به 13 اردیبهشت. روز جهانی آزادی مطبوعات. تو که توی اردیبهشت، روزهای خوب خیلی داری. - خوب؟! آزادی مطبوعات؟ برای کی؟ برای اون تیراژ ماکزیمم 300هزار تایی روزنامه ی « جامعه» توی یک کشور 70 میلیونی؟ یا اون کمک شرم آور 22میلیون تومانی ی مردم به کار کنان روزنامه های تعطیل شده؟! - ببین اگه همه ی روزهای خوب ، خراب شده باشن، دیگه از تو چی میمونه؟. هنوز 320 روز از امسال باقی مونده. سعی کن اونارو از دست ندی. سعی کن زیبایی های اردیبهشت توی چشمت بیاد و توی دلت عشق و شادی و لذت بردن از زندگی جوونه بزنه. البته سعی کن دیگه مثل اردیبهشت پارسال خنگ نباشی. سعی کن در عین حال که مثل کبوتر ساده ای ، مثل مار هشیار باشی.
۱۳۸٥/٢/٥
آب کم جو تشنگی آور به دست
با چشمان نیمه باز پیچ و خم جاده را طی می کنم. مثل همیشه با سرعت. چرا این میل به سرعت، علیرغم میان سالگی ، در من کاهش نمی یابد؟ تصویر درخت های اطراف جاده ، روی شیشه اتومبیل بالا می روند. نور آفتاب نقش قشنگی روی شیشه انداخته است. خداراشکر که حتی در سرعت 120 و توی این جاده پیچ درپیچ شمال هم؛ رانندگی نیازی به فکر کردن ندارد و ازروی عادت انجام می شود؛ چون من مثل همیشه، هم زمان بارانندگی ، همین جور دارم از فکری به فکر دیگر می روم. صدای فرامرز اصلانی دارد مرا می بَرَد: ... یه پرنده که از آواز خود خسته س./ پروبالشو بستن دست ِ دیروزا / دیگه حتی نمیاد، به یادش فردا. دیروزا، شمال، نو جوانی ، دبیرستان ، زنگ انشا ، متن جنجالی ای که بعد از دیدن فیلم «2001 ، یک ادیسه فضایی» نوشتم وسر کلاس خواندم.، استانلی کوبریک ، .... ،..و بعد فیلم « چشمان کاملا" بسته» ، باز هم از کوبریک.......آه!...که این فیلم ، چگونه تمام زندگیم رابا بخشی از سئوالاتش، به صورت یک فیلم موازی ، جلوی چشمم به نمایش می گذارد. یک صحنه اززندگی ، یک صحنه از فیلم، ده هاسئوال در ذهنم. آرزوی قدیمی ام با دیدن فیلم به یک نیاز تبدیل می شود : ای کاش مدتی زن بودم! تا می توانستم خواسته ها، رویاها، اندیشه ها وطرز برخورد زنانه با مسایل را که به نظر می رسد این همه با مردان متفاوت است، کاملا" درک کنم.زیرا خوانده ها و شنیده ها هیچ وقت جای لمس ناب یک مفهوم را نمی گیرد. حالا از فیلم به خاطرات ِ نزدیک تر می روم. زیررگبار سئوالات و لغات و مفاهیم ِ باز تعریف نشده ، سرم دارد می ترکد : ازدواج ، تعهد، عشق، خیانت ، سکس ،........ رودخانه از بالای جاده دیده می شود. کوه ِ پوشیده از درخت در آن سوی رودخانه، سبز ِ سبز است.طبیعت ، زیبایی خارق العاده ی خود رابه رخم می کشد.چند هزار سال پیش هم قطعا" این جا ، به همین شکل بوده است . فقط من نبودم، ماشین نبود، تلفن نبود ، تراکتور نبود ، سینما نبود، کوبریک نبود ،.......وجدان واخلاق و خیر و شر هم نبود و اجداد من از شرّ این سئوالات راحت بودند ! مردان و زنان ، زیر آسمان آبی ، لابلای درختان و روی علف های خیس، با حسّ جادویی گرمای آفتاب روی پوستشان، آزاد ِ آزاد ، درست در متن طبیعت، جان وتن خویش را با هم قسمت می کردند و به هم می بخشیدند. فضایی که حسرت آن به دل انسان شرقی این دوران مانده است.البته آن ها به زیبایی و پاکیزگی و خوش بویی « تام کروز» و « نیکول کید من » حتما" نبودند؛ ولی....... صدای همسرم مرا به ساعت 11 و 10 دقیقه روز سوم اردیبهشت 85 در جاده شمال بر می گرداند : - میشه یه کم با ما حرف بزنی؟! به یاد جمله ای در یکی از داستان های اسماعیل فصیح می افتم : باهمیم. با هم ولی تنها.
۱۳۸٥/۱/٢٩
آب کم جو تشنگی آور به دستامشب در سر شوری دارمامشب آسمان شب من هم ؛ رنگين کمان دارد!وقتی با کلامی صميمانه از کسی که دوستش داری ؛ می توانی آن چنان نيرو بگيری که رنگ زمين وزمان وزمانه در ديدگانت؛ شاد شود؛ چرا اين محبت راازهم دريغ می داريم؟پرستو-۳/۲/۸۵عطر خوش عشق
مو های حلقه حلقه نداشتی تا در پیچ و تاب آن اسیر شوم چشم هایت سیاه نبود تا نماد ِ شب های ِبیدارخوابی من باشد حتی دهانی تنگ تا غنچه ی نا شکفته ی شعر های کهن باشد از تمام معشوقه های قصه های قدیم در تو تنها د لی را یافتم که عطر عشق داشت افسوس ! اکنون در آن عطر دان قدیمی جز بوی ِخوش ِ دروغینی که هوش از ره گذران ِ کم مایه می رباید رایحه ای از عشق بر جای نمانده است. منـــظومه ی آتش به من گفتی : آتش ، سوزنده است. پس بهتر است در زیر خاکستر پنهان شود و در اعماق بطپد تا گزندی به کسی نرساند. من هم خاکستر شدم وبا قیمانده ی اخگر هایم را، شعله نا کشیده ، به اعماق بردم. ***** با لهیب آتش دیگران سوخته بودی ولی هیچگاه لب به شکوه ای نگشاده بودی . هیچگاه آتشی را به سرد شدن دعوت نکردی و آن هارا آتش مقدس نامیدی. اما مرا که جز نور و گرما نبودم و شعله هایم را همه در خود فروکشیدم، لهیب خانمان سوز خواندی. ***** اینک نیز آتش هایی از دوزخ، پیرامونت را گرفته اند. می دانی که بدون هیچ نور و گرمایی برای تو ، شعله های شان فقط می خواهند ترا به کام بکشند ولی تو در بزم آتشین شان ، لوندانه چرخ می زنی. ***** وجدانت آزارت می دهد. در خلوت خویش به خاکستر طپنده ی من می نگری وزیر لب -- چندان که جان ِ شرمسارت را مجاب کنی -- می گویی : معلوم نیست این خاکستر از کجا آمده، هر گز هیچ آتشی درآن نبوده است! ***** شامگاهان ، در خلوت و سکوت وسرما، دست هایت را بالای خاکستر داغ من می گیری تا گرم شوی و به آهستگی -- آن گونه که فقط من بشنوم -- می گویی: در اعماق بمان، این نشانه ی آتش بودن توست ! ***** روز هاست که از نور وگرمای من – جز اندکی برای تو – اثری نیست و من به امید روزی که دستی مهر بان – دستی که از جنس آتش باشد – خاکسترم را به کناری زند وشعله ورم سازد، در اعماق می طپم . *تعبير «در اعماق طپيدن» را گويا در شعری از شاملو ديده ام. ۱۳۸٥/۱/٢٤
آب کم جو تشنگی آور به دست
|
